![]() |
![]() |
|
| اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است ... |
|
تو از اون بالای بالا ؛ ما ماله جنوب شهریم تو یه دنیا مال داری ، ما با مال دنیا قهریم ما یه شاه با مروت ، توی کشور صفائیم بی مرامی کار ما نیست ، ما خود اصل وفائیم بچه ی جنوب شهریم ، ما با مال دنیا قهریم کشته ی معرفتیم ما ، عاشق رفاقتیم قربون قد و بالات ، بگو برن سوارات یه لحظه تنها باشیم ، بشم فدای چشمات تا کی میخوایی بنازی ، به قله های ثروت تا کی میخوایی بمونی ، تو قصر جاه و منت بچه ی جنوب شهریم ، ما با مال دنیا قهریم کشته ی معرفتیم ما ، عاشق رفاقتیم دل خاکی مون یه دنیاست واسه هر چی درده دریاست نا امیدی کار ما نیست هر چی عشقه ماله فرداست بچه ی جنوب شهریم ، ما با مال دنیا قهریم کشته ی معرفتیم ما ، عاشق رفاقتیم عشق مادر آبرومون ، همه حرفاش روبرومون نباشیم محتاج نامرد ، این تموم آرزومون
( ؟؟؟ )
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:35 توسط رضا طاهری |
|
|
وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونن دست تکون بدی... وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت برای جوجه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه. فکر می کنی آبروت میره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند... وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی پروانه های مرده ات رو خاك كنی براشون مراسم روضه خونی بگیری و برای پرپر شدن گلت گریه كنی... وقتی بزرگ میشی، خجالت می کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو میشنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیدی و تازه کلی براشون رقصیده ای...! وقتی بزرگ میشی ، دیگه نمی ترسی که نکنه فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونه خورشید رو از نزدیک ببینی ... وقتی بزرگ میشی، دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی... وقتی بزرگ میشی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرها نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ، ستاره ها چی بازی می کنند .اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازی قدیم تو - اونقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی ...
وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختها شرکت می کنی و فاتحه ی تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمهات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی. اون روز دیگه خیلی دیر شده... فردای اون روز تو رو به خاک میدهند و می گویند : " خیلی بزرگ بود " ولی تو هنوز جا داری تا خیلی بزرگ بشی ، پس بیا و خجالت نکش و نترس...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 2:30 توسط رضا طاهری |
|
|
وقتی یك بار دیگر تاریخ تكرار می شود و با بی كفایتی ارتشی كه می بایست نماد غرورت باشد اما عكس حقارت را با شادی عرب ها آن هم برروی خاك سرزمینت، در قالب عیدی بر روی صورتت می نشاند، فقط می توانی برای پاشیدن آب بر روی آتشی كه تمام وجودت را می سوزاند یك جمله را در ذهنت یو یو كنی و تكرار كنی كه این شكست قطعا درسی برای پیروزی های بعدی است... اما وقتی با خودت كنار می آیی و به درسی كه از این باخت گرفته ای نگاه می كنی تازه متوجه می شوی كه بیشتر از هزار سال است كه در همین درس رفوزه شده ای و باز هم رفوزه می شوی! نیاكان ما هم وقتی شادی عرب ها را در همان هزار اندی سال قبل بر روی خاك سرزمینشان دیدند و قصد كردند كه از این شكست، درس عبرت بگیرند در كمال استیصال برای ما این جملات را به یادگار نوشتند كه " فساد دستگاه حكومت ساسانی آنقدر سنگین بود كه اجرای تاكتیك های نظامی در نهاوند توسط سربازان ایرانی یك جمله خنده آور بیشتر نبود. ایرانیان قبل از آنكه در همدان سپر بی اندازند در دل حكومت خود مجلس رقص عرب ها را فراهم كرده بودند". شاید این یادگاری نیاكان ما و یا همان درسی كه قرار بود آن ها از این شكست هولناك بپذیرند امروز هیچ سنخیتی با رقص عرب های فوتبالیست در زمین آزادی ما نداشته باشد، اما شاید اگر بخواهیم برای فرزندانمان در دوره های بعد از خودمان درس عبرتی از تحقیر تلخی كه پدرانشان بعد از شكست دو بر یك برابر عربستان در تهران تجربه كردند به یادگار بگذاریم، بگوییم سیستم مدیریت ورزش و فوتبال ما در آن روزگار آنقدر آغشته به مسائل چرك شده بود كه انتظار پیروزی از بازیكنان درون زمین به عناصری چون غیرت و كمك های الهی منوط شده بود! نه به دانش و مدیریتی كه قرار بود راه پیروزی را برای آن ها هموار و البته مشخص كند. بی كفایتی كه درست از همان روزی كه قرار شد تیم ملی ما برای جام جهانی آلمان آماده شود آنقدر مشهود بود كه چشممان را كور می كرد و آنقدر هم ادامه پیدا كرد تا یك بار دیگر نهایت حقارت را درك كنیم. از همان روزی كه فوتبال ایران با بلای تعلیق كار خود را شروع كرد و آنقدر مشمول داستان های كمدی شد كه لطیفه هایی مثل انتخاب مربی برای تیم ملی جزو حوادث كاملا جدی آن قرار می گرفت. اگر چشم و گوشمان را برروی تمامی اتفاقات رخ داده پیرامون ورزش و در راس ژولیده آن، فوتبال، می بستیم و فقط یكبار دیگر جریانات عجیب و غریب انتخاب كلمنته را برای تیم ملی مرور می كردیم می توانستیم متوجه شویم كه این دست آوردها ما را آماده می كند برای پذیرفتن یك درس جدید از شكست ها. مربی تیم ملی ابتدا لابی را مهمترین راه رسیدن به نیمكت تیم ملی می داند و بعد خود با لابی خدایی به این سمت می رسد آن هم در حالی كه یك نفر دیگر دور افتخار برای رسیدن به این نیمكت را می زند! همان روز هم می توانستیم این مرثیه تاریخی را آماده كنیم " ایرانیان در دل سرزمین خود مجلس رقص عرب ها را برای آینده فراهم كرده اند". آن هم در حالی كه تمام هم و غم دستگاه ورزش ما متوجه قطع كردن سیم های تلفن!! برای نرسیدن اس ام اس به فلان برنامه بود. امروز هم می توانیم بنشینیم و از اشتباهات فنی دایی بگوییم كه انگار فراموش كرده بود همیشه و درست در همین مرحله از دوران نزول خود، اوج های طلایی اش را می گرفت و باعث می شد ناگهان دایی را از زیر فرش بر روی عرش ببینیم. اما امروز شاید تا مدت ها زیر فرش هم جایی برای لپ های باد كرده دایی نداشته باشد! می توانیم از توپ های مهدوی كیا، نكونام، رضایی و... بگوییم كه بازهم می توانست بر همه تیشه هایی كه به دست خودمان بر ریشه مان زده بودیم ماله كشی كند اما درست همانند همان هزار و اندی سال پیش مشكل این شكست هم، خیلی پیشترها به دست خودمان حاصل شده بود. درست همان جا كه مقدونی ها برای زیر سلطه قرار دادن ایرانی ها یك تز تاریخی دادند و آن اینكه آدم های بزرگ را بر سر كارهای كوچك بگذارند و آدم های كوچك را بر سر كار بزرگ. و ما چقدر خوب همیشه این تز را در طول تاریخ اجرا كرده ایم كه هنوز بعد از این همه سال اندر خم یك درس از این همه شكست مانده ایم. خوشحال باشید... شكستی كه در هشتمین روز تولد بهار تجربه كردید كوچكترین ماحصل این تكرار تاریخ است كه در میان همه آن شكست هایی كه هنوز از آن درس می گیریم خیلی هم تلخ نبود ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 17:26 توسط رضا طاهری |
|
|
سکوت کن ... گاهی وقتا سکوت ، همه ی ناگفته های ما رو از تو چشمامون به سادگی فریاد می زنه پس حالا که میخوایی دل به دل این ترانه بدی حالا که با من هم ترانه شدی به احترام عشق ... یک دقیقه سکوت رها کن پرنده ی به آسمون پریده رو ، برو رها کن تولد به انتها رسیده رو ، برو بذار به حال خسته ی خودم بمونمو برم سکوت آخرینمو برات بخونمو برم جواب گریه های این دل شکستمو نده جواب هق هق دل به گل نشستمو نده دلم تو شک موندنو پاهام رو ریل رفتنه گناه این جدا شدن ، نه از توئه نه از منه حالا که پلک عاشقانه های ما نمی پره سکوت کن ، سکوت کن ... سکوت حرف آخره ، سکوت حرف آخره رها کن پرنده ی به آسمون پریده رو ، برو رها کن تولد به انتها رسیده رو ، برو تحملم نکن ولی نگو که خسته ای ز من برو ولی تو این ترانه حرف رفتنو نزن اگه نشستمو عصا شدی به روی من نیار این از خودم بریدنو به پای بی کسیم بذار دلم تو شک موندنو پاهام رو ریل رفتنه گناه این جدا شدن ، نه از تو ئه نه از منه حالا که پلک عاشقانه های ما نمی پره سکوت کن سکوت کن ... سکوت حرف آخره ، سکوت حرف آخره ( ؟ ؟ ؟ )
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 0:23 توسط رضا طاهری |
|
|
وقتی دست گرم خود را به سمت کسی دراز می کنیم و او به سردی جواب می دهد نباید نگران باشیم. باید بدانیم که سرمای دست او به ما منتقل نمی شود بلکه برعکس این گرمای محبت ماست که نهایتا بر وجود او غالب خواهد شد. وقتی دست گرم خود را به سمت کسی دراز می کنیم و او به سردی جواب می دهد نباید نگران باشیم. باید بدانیم که سرمای دست او به ما منتقل نمی شود بلکه برعکس این گرمای محبت ماست که نهایتا بر وجود او غالب خواهد شد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم اسفند 1387ساعت 0:9 توسط رضا طاهری |
|
|
عشق نبض تر شالیست ، تو هم می دانی روح شب های شمالیست ، تو هم می دانی نه که از مقدم مهمان بدمان می آید دردمان سفره ی خالیست ، تو هم می دانی ( ؟؟؟ )
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 22:20 توسط رضا طاهری |
|
|
کنار قطره ی اشکم هزار خاطره دفنه اینقدر خاطره داری که گویی قد یک قرنه گلو می سوزه از عشقت عشقی که مثل زهره ولی بی عشق تو هر دم خنده با لبهای من قهره درسته با منی اما به این بودن نیآزارم تو که حتی با چشماتم نمیگی آه دوست دارم اگه گفتی دوست دارم فقط بازی لبهات بود وگرنه رنگ خودخواهی نشسته تویه چشمات بود هر چی عشقه توی دنیا ، من میخواستم مال ما شه اما تو هیچ وقت نذاشتی بین مون غصه نباشه فکر می کردم با یه بوسه با تو همخونه می مونم نمی دونستم نمی شه آخه بی تو نمی تونم گله می کنم من از تو ، از تو که اینهمه بی رحمی هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمی فهمی چشام همزاد اشک و خون دلم همسایه ی آهه زمونه گرگ و عشق تو شبیه مکر روباهه شدم چوپان ساده لوح کنار گله ی احساس چه رسمی داره این گله سر چنگال گرگ دعواس تو اینقدر خواستنی هستی که این گله نمی فهمه اگه لبخند به لب داری دلت از سنگ و بی رحمه ببخش خوبم اگه این عشق نیمه ی تو رو رو کرد نفرین به دل ساده که به چنگال تو خو کرد هر چی عشقه توی دنیا ، من میخواستم مال ما شه اما تو هیچ وقت نذاشتی بین مون غصه نباشه فکر می کردم با یه بوسه با تو همخونه می مونم نمی دونستم نمی شه آخه بی تو نمی تونم گله می کنم من از تو ، از تو که اینهمه بی رحمی هزار بار مردم از عشقت ، تو که هیچ وقت نمی فهمی ( ؟؟؟ )
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:27 توسط رضا طاهری |
|
|
بهار نیست ... بهار باشد هم ، بي برگي مرا خواهد كشت زمستان است و همه ي بی برفی مرا آزار می دهد زمستان بی برف ، مثل حال من بی توست سالها بدون برف زمستان من سر شد ولی سرما اندوخته ي همه ي عمرم شد سوز سر ما بر استخوان می ماند مثل سوز عشق تو در دلم مثل سردی تو بر تنم زمستان می رود و روسیاهی به ذغالی می ماند ، که هرگز نداشتم زندگی ام مانند هزاران هزار ثانیه ، بدون حادثه می میرد و تنها امید زندگی ام بارش برفي سفيد در حیاط خانه ام است آخ اگر برف ببارد اگر برفي ببارد تو را برف شیره ای سپید خواهم داد سفیدی برف و سردی تو ، خون رگهایم را سفيد کرد ه خونم سفيد بختم سیاه در این فصل بی برگی در اين سرماي بي برفي زبانم سبز چشمانم سرخ ... زمستان است و همه ي بی برفی مرا خواهد کشت ( رضا طاهری )
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 21:45 توسط رضا طاهری |
|
|
دوست عزیز اگه کمی صبر کنی میتونی این ترانه رو با صدای رضا صادقی گوش کنی ... به چه قيميتي گذشتي از شباي خيس مهتاب ( ؟؟؟ ) دوست عزیز اگه کمی صبر کنی میتونی این ترانه رو با صدای رضا صادقی گوش کنی ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 23:43 توسط رضا طاهری |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 17:54 توسط رضا طاهری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
همه ی درد من این است که می پندارم ... دیگر ای دوست من ... دوست نداری باشم ... ............................. دلم به فصل جوانی در این زمانه شکست چو شبنمی که ز منقار بی نشانه شکست نه شکوه می کنم از کس،نه شاکی ام ز قضا که جرم عاشقی این بود و عاشقانه شکست! |
| پیوندهای روزانه |
|
جورواجور دهیو پرشین آپلود 20 مگابایت رامیان شروین فتحی شیطونک من در بلاگ اسکای من در میهن بلاگ من در مولتی من در بلاگ اسپات آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
ابتدا نيت كنيد
.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.
|