چه زین ماتمسرا دیدم که باشم پایبند اینجا
شنبه بیست و چهارم تیر 1385
چه زین ماتمسرا دیدم که باشم پایبند اینجا
زبخت بد زهر خار و گلی دیدم گزند اینجا
از آن برداشتم چشم ازجهان و زشت و زیبایش
که جز نادیدنش نقشی ندیدم دلپسند اینجا
به دل صد عقده همچون سرو دارم از سرافرازی
مرا همواره پستی زاید از طبع بلند اینجا
ز لبخند گل این باغ ، ز جور خار دانستم
که صد نیش است ما را در پی هر نوشخند اینجا
به هر جایی که روی آرم به جای نغمه شادی
نمی آید به گوشم جز نوای دردمند اینجا
درین ماتمسرا یک دم ندارم طاقت ماندن
چه سازم رشته عمرم به گردن شد کمند اینجا
" سهی " شرم آید از بیدردی خویشم ، چو می بینم
که می رقصد بشادی بر سر آتش سپند اینجا
ذبیح ا... صاحبکار ( سهی )
من راضی ام به این همه دوری ولی عزیز
دوشنبه پنجم تیر 1385امشب که شعله می زندم ماجرای تو
بر این سرم که سر بگذارم به پای تو
بی تاب و بی قرارم و بی واهمه ولی
جز حرف عاشقانه ندارم برای تو
امشب هزار مرتبه بی تو دلم شکست
یعنی هزار مرتبه مردم برای تو
من راضی ام به این همه دوری ولی عزیز
راضی ترم به اینکه ببینم رضای تو
حالا درخت و جاده به راهت نشسته اند
حالا سکوت و سایه پر است از صدای تو
( ؟ ؟ ؟ )

