نمیدانم چرا امشب همه ی واژه هایم خیس اند و مثل آسمان ابری شب های پاییز
مثل سکوت شب و صدای بارش باران تا به سحرگاه
مثل سجاده ی مادربزرگ که با کور سوی چراغی گسترده می شود و همه ی خانه و دل را روشن می کند.
امشب آسمان دلم هم نوای آسمان پاییز است و احساس گوشه ی چشمانم را نوازش می دهد
دلتنگی هایم را روی گونه هایم مردانه عبور می دهم.
+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط رضا طاهری
|
